محض رضای خدا،برق را قطع بکنید!!
✍️ محمد شریفی دیروز که برق محلهٔ ما در مرکز خوزستان و برق منزل مشقاسم در شرق و سرحدات خوزستان بطور همزمان قطع شده بود، بهانه و فرصت فراغتی شد که مشقاسم با من تماس تلفنی بگیرد. بعد از چاقسلامتی، بیمقدمه پرسید: آمیرزا، میدونی “نوستالوژیک”چی هست؟ گفتم: مشقاسم، والله در این گرمای پنجاه درجه، با […]
✍️ محمد شریفی
دیروز که برق محلهٔ ما در مرکز خوزستان و برق منزل مشقاسم در شرق و سرحدات خوزستان بطور همزمان قطع شده بود، بهانه و فرصت فراغتی شد که مشقاسم با من تماس تلفنی بگیرد.
بعد از چاقسلامتی، بیمقدمه پرسید:
آمیرزا، میدونی “نوستالوژیک”چی هست؟
گفتم: مشقاسم، والله در این گرمای پنجاه درجه، با این خفقان قلبی که بر من عارض است،علی القاعده نفس من فقط به باد کولر بند است؛ الان هم که برق رفته است، با بادبزن دارم خودم را باد می زنم۔
مش قاسم بدون اعتنا به حرف های من گفت: آمیرزا! نوستالوژیک، یعنی آدم از چیزی که سالها پیش داشته، یادش بیفتد و دلش برایش تنگ بشود.
گفتم:مثلاً؟
گفت:همین الان که برق خانهٔ ما رفته، میرزا فرات الدوله که خود از مقامات عالیه صناعات الکتریسته است، رفته از انبار یک فانوس فرسوده، متعلق به عهد عتیق، پیدا کرده آورده. یک کبریت بیخطر تبریز، زد زیر فتیلهاش؛ فانوس که روشن شد، چند تا بشکن زد و گفت: وای! چهقدر نوستالوژیک!
بعد هم نشست به خاطرهگویی که:
مشقهایم را زیر نور همین فانوس مینوشتم و درسهایم را هم با نور همین فانوس حاضر میکردم.
من هم برای اینکه از قافلهٔ فرهنگ و ادبیات عقب نمانم، گفتم:چهقدر نوستالوژیست!
مشقاسم گفت:
آمیرزا، چه کشکی، چه پشمی! نفت فانوس تمام شده، چراغ هم خاموش شده و برق هم هنوز نیامده!
گفتم:یادش بخیر… چه نوستالوژیک!
من و مش قاسم همچنان داشتیم دربارهٔ فضایل زندگی در عصر فانوس بحث میکردیم که ناگهان برق آمد.
در آن گرمای پنجاه درجهٔ خرماپزون، اصلاً دلمان نمیخواست برق بیاید.
کولر که روشن شد،کم کم خاطرهٔ تابستانهای قدیم و فانوس و کرسی و لحاف و تشک و حیاط و پشتبام، یکباره از ذهنمان پرید.
مشقاسم گفت:
آمیرزا، این برق هم عجب موجود بیملاحظهای است! آدم هنوز دارد از گذشته لذت میبرد، میآید و نوستالوژی را خاموش میکند!
گفتم:حق با توست. اصلاً این برق، زیادی به زندگی ما عادت کرده؛ هر وقت دلش بخواهد میرود و هر وقت خودش صلاح بداند برمیگردد!
گفتم مش قاسم تکلیف مردم چیه ؟
گفت: هیچ! مردم باید فقط تحمل کنند.
بعد مکثی کرد و گفت: آمیرزا، یک چیز را نفهمیدم،ما قدیم با یک فانوس زندگی میکردیم، اما توقعمان هم به اندازهٔ همان فانوس بود. حالا هزار جور وسیله و دستگاه و کولر و یخچال و آسانسور و اینترنت و تلفن و تلویزیون داریم، ولی برقمان هنوز مثل همان فانوس است؛ هر وقت نفتش تمام شود، خاموش میشود!
گفتم: مشقاسم، مسئله فقط برق نیست. ما گرفتار یک نوستالوژی اجباری شدهایم! مسئولان ما را به گذشته میبرند، بیآنکه بلیت برگشت بدهند!
مشقاسم زد زیر خنده و گفت:
آمیرزا، پس این همه حرف از توسعه و پیشرفت چه شد؟
گفتم: توسعه هست؛ منتها بعضی وقتها برقش نیست!
مشقاسم لحظهای سکوت کرد و بعد گفت:آمیرزا، من یک پیشنهاد دارم ،بیاییم از این به بعد به جای اینکه از مسئولان بخواهیم برق را وصل کنند، خواهش کنیم برق را درست و حسابی قطع کنند!، چون این قطع و وصلهای پیدرپی، نه میگذارد کولر درست کار کند، نه یخچال، نه اینترنت، نه اعصاب ما. لااقل اگر قرار است خاموشی باشد، یکبار قطع کنند و بروند دنبال کارشان!
هنوز حرف های مش قاسم تمام نشده بود که برق دوباره رفت.
مشقاسم چند لحظه ساکت ماند.
بعد با لحنی بسیار جدی گفت:
آمیرزا… به عمو برقی بگم برق را قطع بکنند۔۔۔
از پشت گوشی مش قاسم صدای فرات الدوله طنین انداز بود که می گفت: مشقاسم! فانوس را کجا گذاشتی؟
و مشقاسم می گفت:همانجایی که آمیرزا نی انداخت…
حکایت همچنان باقیست…
هیچ دیدگاهی درج نشده - اولین نفر باشید