سینما؛ قاب ماندگار انسان و خاطره
✍منوچهر برون/ روز سینما فقط فرصتی برای سخن گفتن از فیلم و فیلمساز نیست؛ فرصتی است برای یاد کردن از انسانهایی که سالها پیش، چراغ این هنر را روشن نگه داشتند و با دانش، عشق و دلسوزی، راه را برای نسلهای بعدی هموار کردند. سینما را اگر فقط در پرده نقرهای جستوجو کنیم، بخش […]
✍منوچهر برون/
روز سینما فقط فرصتی برای سخن گفتن از فیلم و فیلمساز نیست؛ فرصتی است برای یاد کردن از انسانهایی که سالها پیش، چراغ این هنر را روشن نگه داشتند و با دانش، عشق و دلسوزی، راه را برای نسلهای بعدی هموار کردند. سینما را اگر فقط در پرده نقرهای جستوجو کنیم، بخش بزرگی از حقیقت آن را ندیدهایم؛ سینما پیش از آنکه تصویر باشد، اندیشه است و پیش از آنکه صنعت باشد، فرهنگ است.
سال ۱۳۸۰ فرصتی دست داد تا در شهر اصفهان خدمت دکتر ساسان سپنتا برسم؛ پژوهشگر و کارشناس موسیقی و از چهرههای صاحباطلاع در حوزه فرهنگ و سینمای ایران. حضور در کلاسهای ایشان برای من تنها یک دوره آموزشی نبود؛ پنجرهای بود رو به بخشی از تاریخ فرهنگی و هنری ایران.
دکتر سپنتا فرزند عبدالحسین سپنتا، خالق «دختر لر»، بود؛ فیلمی که در تاریخ سینمای ایران جایگاهی ماندگار دارد. طبیعی بود که در ذهن من پرسشهای بسیاری درباره گذشته سینمای ایران شکل گرفته باشد. اما آنچه این دیدار را برایم خاطرهانگیز کرد، فقط پاسخ به پرسشها نبود؛ عشق و علاقهای بود که او هنگام سخن گفتن از سینما داشت. گویی درباره بخشی از زندگی خویش حرف میزد؛ بخشی که با تاریخ فرهنگ و هنر این سرزمین گره خورده بود.
در همان سالها، فرصتی نیز فراهم شد تا خدمت استاد زاون قوکاسیان، منتقد، پژوهشگر و صاحبنظر برجسته سینما، برسیم. از او درباره تاریخ نقد سینما، سینمای ایران و سینمای جهان آموختیم و در واقع پای درس استادی نشستیم که سالها عمر خود را صرف شناخت، معرفی و نقد سینما کرده بود.
قوکاسیان تنها منتقد فیلم نبود؛ او بخشی از حافظه مکتوب سینمای ایران بود. کتابها و پژوهشهای متعدد او درباره سینمای ایران، نسلهایی از علاقهمندان را با فیلمسازان، بازیگران و جریانهای مهم سینمای کشور آشنا کرد. او نشان داد که سینما تنها در سالن نمایش و پشت دوربین شکل نمیگیرد؛ گاهی یک منتقد، پژوهشگر و نویسنده نیز میتواند به اندازه یک فیلمساز در ماندگاری تاریخ سینما نقش داشته باشد.
امروز که از روز سینما سخن میگوییم، بد نیست کمی به عقب برگردیم و نام کسانی را به یاد بیاوریم که پیش از ما آمدند، تجربه کردند، آموختند، نوشتند و دشواریهای این مسیر را پشت سر گذاشتند. بسیاری از امکانات و حمایتهای امروز، نتیجه تلاش کسانی است که در روزگار کمبود امکانات، با عشق کار کردند و اجازه ندادند چراغ سینمای ایران خاموش شود.
از میانه دهه ۱۳۶۰، سینمای ایران آرامآرام وارد مرحلهای تازه شد. حمایتهای مالی و ساختاری بیشتر شد و نسل تازهای از فیلمسازان پا به میدان گذاشتند. دهه ۶۰ را میتوان یکی از دورههای مهم شکلگیری و تثبیت نسل دوم سینمای جدید ایران دانست؛ نسلی که توانست با زبان سینما، روایتهایی انسانی و اجتماعی از جامعه ایران ارائه کند.
در دهه ۷۰ نیز سینما با تغییرات مهمی روبهرو شد. حذف یا تغییر برخی حمایتها، آزادسازی ویدئو و گسترش ابزارهای جدید تصویری، فضای تازهای را پیش روی سینما قرار داد. فیلم دیگر تنها در سالن سینما معنا پیدا نمیکرد و مخاطب، راههای تازهای برای دیدن و تجربه کردن تصویر پیدا کرده بود.
در سالهای پایانی دهه ۷۰ نیز با تغییر نگاههای فرهنگی و اجتماعی و تدوین سیاستها و برنامههای جدید، سینمای ایران وارد مرحلهای متفاوت شد؛ مرحلهای که گفتوگو میان سنت و مدرنیته، جامعه و فرد، گذشته و آینده، بیش از گذشته در آثار سینمایی دیده میشد.
اما با همه این تحولات، یک حقیقت همچنان پابرجاست: سینما زنده است، چون انسان زنده است.
هر فریم سینما میتواند سفری به عمق ذهن و قلب انسان باشد. یک تصویر، یک نگاه، یک سکوت یا حتی یک دیالوگ کوتاه گاهی میتواند چیزی را به ما بگوید که صدها صفحه کتاب از بیان آن عاجز است. سینما ما را از روزمرگی جدا میکند و برای لحظاتی به ما اجازه میدهد زندگی را از چشم دیگری ببینیم.
سینما آینه جامعه است، اما فقط انعکاسدهنده واقعیت نیست؛ گاهی میتواند واقعیت را به پرسش بکشد. میتواند درباره تنهایی، عشق، جنگ، فقر، امید، خانواده، مهاجرت، عدالت، مسئولیت اجتماعی و هزاران مسئله انسانی دیگر سخن بگوید. به همین دلیل است که سینما از مرز زبان و جغرافیا عبور میکند و گاهی فیلمی از ایران میتواند در نقطهای دیگر از جهان، مخاطبی را تحت تأثیر قرار دهد که حتی زبان ما را نمیداند.
سینمای ایران نیز با وجود همه محدودیتها، فراز و نشیبها و دشواریهای اقتصادی و ساختاری، بارها نشان داده است که سرمایه اصلی آن نه امکانات، بلکه انسان و اندیشه است. فیلمساز ایرانی در بسیاری از دورهها با کمترین امکانات، آثاری ساخته که در داخل کشور دیده شده و در جشنوارههای معتبر جهانی مورد توجه قرار گرفته است.
شاید راز ماندگاری سینمای ایران نیز همین باشد؛ اینکه بسیاری از فیلمسازان ما به جای تکیه صرف بر جلوههای بیرونی، به سراغ انسان رفتهاند؛ به سراغ زندگیهای ساده، دردهای پنهان، شادیهای کوچک و واقعیتهایی که در کوچه و خیابان جریان دارد.
و در این میان، نباید نقش استادان، منتقدان، پژوهشگران و نویسندگانی را فراموش کرد که نسلهای بعدی را با تاریخ سینما آشنا کردند. اگر امروز درباره سینمای ایران حرف میزنیم، بخشی از این امکان را مدیون کسانی هستیم که سالها نشستند، دیدند، خواندند، نقد کردند و نوشتند تا تجربههای سینمایی این سرزمین در حافظه تاریخ گم نشود.
روز سینما برای من، در کنار همه نامهای بزرگ و آثار ماندگار، یادآور اصفهان سال ۱۳۸۰ است؛ یادآور کلاسهای دکتر ساسان سپنتا و نشستهایی که در آنها از سینما، موسیقی و فرهنگ سخن گفته میشد؛ و یادآور استاد زاون قوکاسیان که با نگاه نقادانه و پژوهشگرانه، ما را با جهان بزرگتر سینما آشنا کرد.
امروز شاید بسیاری از آن استادان در میان ما نباشند، اما اندیشه و نوشتههایشان همچنان زنده است. آنان رفتند، اما راهی را که برای ما گشودند، باقی گذاشتند.
سینما همین است؛ قابهایی که میگذرند، اما خاطرهشان میماند.
روز سینما، روز پاسداشت فیلمسازانی است که تصویر آفریدند، منتقدانی که اندیشیدن به تصویر را آموختند و پژوهشگرانی که اجازه ندادند تاریخ این هنر به فراموشی سپرده شود.
به احترام همه آنان که چراغ سینمای ایران را روشن نگه داشتند؛ از عبدالحسین سپنتا تا ساسان سپنتا و زاون قوکاسیان و نسلهای بسیاری که آمدند، آموختند، ساختند و رفتند.
سینما هنوز زنده است؛
تا وقتی انسانی هست که قصهای برای گفتن دارد،
چشمی برای دیدن،
و قلبی که هنوز از یک قاب، یک صدا و یک روایت تأثیر میپذیرد.
هیچ دیدگاهی درج نشده - اولین نفر باشید