تخریب در حیات، تکریم در ممات؛ راز آدمهای دوچهره
🖋عبدالحمید گلافشان همین چند روز پیش، یکی از همکاران قدیمی امان در بیمارستان بستری بود. همان کسی که همیشه در جلسات تحویلش نمیگرفتند، پشت سرش میگفتند «فضای کار را گرفته» و جلوی هم لبخند میزدند. خبر بستری شدنش را که شنیدند، باز هم کسی سراغی نگرفت. چند روز بعد، خبر آمد که دیگر نیست. […]
🖋عبدالحمید گلافشان
همین چند روز پیش، یکی از همکاران قدیمی امان در بیمارستان بستری بود. همان کسی که همیشه در جلسات تحویلش نمیگرفتند، پشت سرش میگفتند «فضای کار را گرفته» و جلوی هم لبخند میزدند. خبر بستری شدنش را که شنیدند، باز هم کسی سراغی نگرفت. چند روز بعد، خبر آمد که دیگر نیست. ناگهان همه یاد «آدم خوبی» افتادند. شبکههای اجتماعی پر شد از عکس او و متنهای بلندبالا. دو نفر از همان کسانی که روز قبل تحقیرش کرده بودند، برای سنگ قبرش گل فرستادند. اما وقتی زنده بود، حتی یک پیام ساده ندادند که «حالت چطور است؟»
این رفتار عجیب نیست؟ مگر آدمها عوض میشوند یا فقط مرگ، اخلاقشان را تصفیه میکند؟
چرا بعضی آدمها تا همسایه، همکار یا فامیل زنده است، فقط بدی میکنند، اما بعد از مرگش اولین کسانی هستند که پرچم عزاداری بلند میکنند؟ این سوال را در هر خانواده، هر اداره و هر کوچهای میتوان پرسید. افرادی که انگار بدون بدگویی برایشان ممکن نیست نفس بکشند. به جای کمک، مانع ایجاد میکنند. به جای آشتی، اختلاف میاندازند. به جای تشویق، تحقیر میکنند. جالب اینکه خودشان هم دقیقاً نمیدانند چرا این کار را میکنند. نه پولی گیرشان میآید، نه مقامی. فقط بدی کردن را عادت کردهاند.
اما رفتار متناقضشان وقتی کسی از دنیا میرود، همه چیز را عریان میکند. ناگهان تبدیل به مهربانترین آدمهای روی زمین میشوند. گل میآورند، سنگ قبر را گاه میبوسند، اشک میریزند. در حالی که تا دیروز همان شخص زنده بود و از آزارش لذت میبردند. این تناقض، یک سوال اساسی ایجاد میکند: آیا این رفتار ریا است یا یک مکانیسم روانی؟
یک روانشناس بالینی در گفتوگو با ما توضیح میدهد که رفتار تخریبگرانه مداوم، ریشه در نوعی اختلال شخصیت دارد. اغلب این افراد از درون احساس پوچی و حقارت میکنند. به جای اینکه روی رشد خودشان کار کنند، سعی میکنند دیگران را پایین بکشند، چون فقط در این صورت است که احساس برتری میکنند. مهمترین ویژگی این افراد، فقدان همدلی است. توانایی درک احساس دیگران را ندارند. برایشان فرق نمیکند طرف مقابلشان چه میکشد. اما رفتار متضاد بعد از مرگ دیگران، یک مکانیسم دفاعی روانی به نام «جبران افراطی» است. مرگ، وجدان سرکوبشده آنها را بیدار میکند. برای اینکه با این گناه روبهرو نشوند، به شدت واکنش نشان میدهند. گریه میکنند، گل میآورند، تعریف میکنند. نه به خاطر مرده، به خاطر خودشان.
به باور نویسنده، گذشته از تحلیل روانشناختی،یک واقعیت اخلاقی ساده وجوددارد:محبت اگر در زمان حیات نباشد، بعدازمرگ نمایش است.کسی که برای سنگ قبر همسایهاش گل میآورد اما تا زنده بود یک لیوان آب به او تعارف نکرد، نه به مرده احترام گذاشته، نه به زنده. گل برای روزهای زندگی است. عذرخواهی برای وقتی که هنوز طرف مقابل میشنود. محبت برای لحظاتی که نفس در سینه هست.
در فرهنگ ما، متأسفانه عزاداری بر مرده گاهی بیش از احترام به زنده ارزش پیدا کرده است. کسی که پشت سر همکارش حرف میزند، همان آدمی است که پای تابوت او داد میزند «یار دیرینه بود». این تناقض فقط یک ضعف اخلاقی نیست، یک ناهنجاری اجتماعی است که باید ریشهیابی شود.
اگر میتوانی برای کسی گلی ببری، امروز ببر. اگر حرفی داری، روبرو بگو. اگر خطایی کردهای، ببخش و عذرخواهی کن. مرده که دیگر نه از این گلها خبر دارد، نه این اشکها را میبیند. زنده است که محبت میخواهد.
گل بر سر مزار شاید رسم باشد، اما محبت در زمان حیات، انسانیت است.
هیچ دیدگاهی درج نشده - اولین نفر باشید