سردری که به احترام نخل، آغوش گشود!
✍ لفته منصوری در کوی سعدی اهواز، خیابان ناهید، نبش آبادان، چشمم به سردری افتاد که مرا به مکث واداشت؛ سردری که نخلِ سالخوردهای از میان آن سر برآورده بود و بیاعتنا به هیاهوی شهر، قامت بلندش را به آسمان سپرده بود. چند لحظه ایستادم و به این صحنه نگاه کردم و عکس گرفتم. […]
✍ لفته منصوری
در کوی سعدی اهواز، خیابان ناهید، نبش آبادان، چشمم به سردری افتاد که مرا به مکث واداشت؛ سردری که نخلِ سالخوردهای از میان آن سر برآورده بود و بیاعتنا به هیاهوی شهر، قامت بلندش را به آسمان سپرده بود.
چند لحظه ایستادم و به این صحنه نگاه کردم و عکس گرفتم. با خودم گفتم: چه خوب است وقتی انسان، در میانهٔ ساختن و نوسازی، جایی هم برای ماندن طبیعت باز میگذارد. اینجا، گویی بهجای آنکه نخل را مانعی بر سر راه ساختوساز ببینند، سردر را به حرمت حضورش گشودهاند؛ تا درخت بماند، نفس بکشد و همچنان بخشی از زندگی این شهر باشد.
برای ما اهوازیها، نخل فقط یک درخت نیست؛ بخشی از خاطرهٔ جمعی ماست، نشانی از ریشههایمان و تصویری آشنا از شهری که آفتاب و نخل با نامش گره خوردهاند. دیدن چنین ابتکاری، آدم را امیدوار میکند که هنوز میتوان میان خواستههای انسان و حق طبیعت، راهی از همزیستی پیدا کرد.
خواستم این صحنه را با شما هم قسمت کنم؛ هم برای سپاس از مالک و سازندهای که چنین تدبیری اندیشیدهاند و هم برای یادآوری این نکته که گاهی یک تصمیم ساده، معنایی فراتر از خود دارد.
چه زیباست اگر بهجای آنکه طبیعت را وادار به عقبنشینی کنیم، در معماریمان جایی برای ادامهٔ زندگیاش باز کنیم.
بیایید حرمت نخلهای اهواز را پاس بداریم؛ این شهر، با نخلهایش خاطره دارد، هویت دارد و نفس میکشد.
هیچ دیدگاهی درج نشده - اولین نفر باشید