ذکرِ درویشی شوریدهحال در دیارِ خوزیا
✍️ محمد شریفی میرزا محمد بن شریف ـ که خداوند قلمش را از مداهنه و تملق و زبانش را از گزافهگویی نگاه دارد ـ چنین روایت کند که در دیارِ خوزیا، درویشی شوریدهحال دیدم که بر کرانهٔ کارون نشسته بود و به موجهای نحیف آن نگریسته. نه با کسی سخن میگفت و نه از کسی […]
✍️ محمد شریفی
میرزا محمد بن شریف ـ که خداوند قلمش را از مداهنه و تملق و زبانش را از گزافهگویی نگاه دارد ـ چنین روایت کند که در دیارِ خوزیا، درویشی شوریدهحال دیدم که بر کرانهٔ کارون نشسته بود و به موجهای نحیف آن نگریسته. نه با کسی سخن میگفت و نه از کسی چیزی میخواست؛ گاه فاتحهای نثارِ روانِ نعمتالله آغاسی میکرد و گاه بر شکوهِ از دسترفتهٔ کارون اشک حسرت میریخت. اندوهِ مردمان در سیمایش آشکار بود.
پیش رفتم و سلام کردم.
گفت:سلام بر آن کس که هنوز شرمِ دیدنِ رنجِ مردم را از یاد نبرده است.
گفتم:ای درویش، تو را چه اندوه است؟
آهی برکشید و گفت:
مرا نه از درویشی غم است و نه از بینان ماندن؛ اندوهِ من، اندوهِ مردمانِ خوزیاست؛ سرزمینی که خداوند همه نعمت بدو ارزانی داشت، اما اربابِ منصب، شکرِ آن به جای نیاوردند.
پس گفت:
این دیار را بنگر؛ از دلِ خاکش نفت میجوشد، لیک چراغِ خانههایش لرزان و فلر های نفتی اش فروزان است. رودها از میانش روان است، اما بر آنها بندها و کانال ها زدهاند و لبهای مردمانش خشک مانده است. نخل، سر بر آسمان دارد و ریشه در عطش میسوزاند. خاکش زر میزاید و جوانش در طلبِ نان، آوارهٔ ولایتهای دیگر است.
ساعتی خاموش ماند.
آنگاه گفت:
هر بامداد، آفتاب بر خوزیا چنان میتابد که گویی آتشِ قیامت فرود آمده است. هنوز مردمان از سوزِ گرما نیاسودهاند که گرد و غبار بر ایشان هجوم آرد و چون شام رسد، امیرِ برق، فرمانِ خاموشی دهد؛ یکی وعدهٔ روشنایی بخشد و دیگری فرمانِ تاریکی راند، و خانهها در ظلمت فرو مانند.
گفتم:ای درویش، این همه بلا از کجاست؟
گفت:
بلا از آسمان کمتر آید و از زمین بیشتر. آسمان اگر باران دریغ دارد، یک فصل باشد؛ اما چون همت از دلِ اربابِ تدبیر برود،فقر و بیکاری تداوم یابد.
پس گفت:
در این دیار، بسیار کسان دیدم که بر مسندِ خدمت نشستند؛ به هنگامِ وعده، چون ابرِ بهار خروشیدند و به هنگامِ عمل، چون سایه از آفتاب گریختند. زبانها دراز و پرطمطراق و دستهای همت کوتاه بود؛ دفترها فربه بود و سفرههای مردم لاغر.
آنگاه مشتی خاک برگرفت، در کف بفشرد و گفت:
این خاک، گواهِ خاموشِ قرنهاست؛ از دشمن کمتر زخم خورده است تا از بیتدبیریِ دوستان.
پس روی به آسمان کرد و گفت:
الهی! خوزیا را از دشمنان بیمی نیست؛ این سرزمین، دشمن بسیار دیده و سربلند برجای مانده است. بیمِ ما از آنان است که نامِ خدمت بر خویش نهادهاند و رنجِ مردمان را به فردا حواله میکنند، تا فردا نیز چون امروز، در حسرت بگذرد.
این بگفت و برخاست و در غبارِ غروب ناپدید شد.
میرزا محمد بن شریف گوید:
آن روز دانستم که بزرگترین مصیبتِ خوزیا، نه گرمای سوزان است، نه تشنگیِ کارون، نه گردِ بیابان و نه خاموشیِ برق؛ بلکه خاموشیِ همتهاست. هرگاه همت بمیرد، نعمت نیز بیثمر گردد؛ و سرزمینی که بر گنج نشسته باشد، اگر مردانِ کار و تدبیر نداشته باشد، از درویشترین بلادِ عالم فقیرتر گردد.
و این سخن را پایانی نیست؛ چه خوزیا هنوز بر جای است و دردهایش هنوز به پایان نرسیده است.
هیچ دیدگاهی درج نشده - اولین نفر باشید